من هميشه گمان ميکردم که خاموشي بهترين چيزهاست .

گمان ميکردم که بهتر است آدم مثل بوتيمار کنار دريا بال و پر خود را بگستراند وتنها بنشيند.

ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه نبايد بشود شد...

حالا ميخواهم سرتاسر زندگي خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا.نه. شراب آنرا قطره قطره در گلوي خشک سايه ام مثل آب تربت بچکانم

 

(فرستنده عسل)